
امشبم از اون شباییه ک قرار نیست راحت تموم شه قرار نیست زود صبح شه قرار نیست اروم بگیرم... دلم براش تنگ شده...این لامصب براش تنگ شده نمیتونم خودمو نگه دارم دیگه نمیتونم یهویی همه چیز دس ب دست هم دادن ک دلم واسش تنگ شه خیلی تنگ چجوری رد شم از اینهمه احساس خدایا چرا چرا د اخه من ب فدات چی تو من دیدی ک فک کردی طاقت تحمل اینهمه دردو دارم اخه فاطمه بمیره چرا فک کردی اسونه تحمل اینهمه عشق و تهشم ی دروغ خداجونم چطور شد چرا اون دوسال انقد احمق بودم چطور نفهمیدم ک نباید وابسته شم اما نه من میدونستم من همه چیزو میدونستم.شاید ب این شکل نه ولی میدونستم میدونستم دوستم ن...
ادامه مطلب