It's me سه شنبه بیستم مهر ۱۴۰۰، 11:46
سلام!
از سر کلاس ک. دارم اینجا مینویسم. بالاخره سالی یه بار یاد اینجا میافتم، یه سر و سامونی به قالب میدم، لینک آهنگو چک میکنم میبینم کار نمیکنه عوضش میکنم و همین کارا. اینجا مثل یه خونهی قدیمیه که یه وقتایی تنها مامنم بود، شاهد گریههام و غصههام بود. انگار دوستایی داشتم که میومدن تو این خونهم و میذاشتن سرمو روی شونهشون بذارم.
اما خب الان یه جورایی همه رفتیم. به تلگرام، به اینستا، یا حتی چه بهتر: به درون زندگی واقعیمون که در جریانه.
آخرین مطلبی که نوشته بودم درگیر تولدش بودم. اینکه براش ویدیو بگیرم، این که بهش ایمیل بزنم.
ویدیوش رو درست کردم. انقد تعجب کرد که فک کنم یه درجه حسش بهم بیشتر شد. وقتی فهمید دارم براش شال میبافم یهو شوکه شد، دست و پاشو گم کرد گفت داره بهم حس پیدا میکنه و میخواد یه مدت فاصله بگیره ازم تا بتونه حسشو خاک کنه. برام عجیب و دردناک بود، چرا باید همچین کاری بکنه؟ چرا باید بخواد دوست داشتنمو ترک کنه؟
اون موقع نفهمیدم ولی الان میدونم که جسارت نداشت. خیلیه که به کسی این قدرتو بدی تا نابودت کنه، ولی بهش اعتماد کنی که این کارو نمیکنه. الان که دردی مث وجود یه چاقو تو سینهم هست اینو میفهمم. من خیلی دوستش داشتم و تردیدهای اون نتونست متوقفم کنه.
یک سال رابطه و تمام شد همه چی. همه چی.
الان برام غریبهس و بیشتر از یک ماه و نیمه که ازش هیچ خبری ندارم. شنیدم آزمون زبانشو خیلی خوب داده. خوشحال شدم ولی برای خودم غصه خوردم. برای خودم که تا چند روز پیش هم، نمیتونستم روی یک صفحه درس و مقاله تمرکز کنم و همهش فکرم میرفت سمت اون. داشتم میرفتم به سمت دنیای رویاها، دنیایی که توش اون تصمیم گرفته بود کنارم بمونه. دنیایی که توش اعتمادم رو نمیشکست.
الان کمی بهترم، درس میخونم و به کارام میرسم. دیدم که اولویتها و هدفهاش چی بودن و قطعا من یکی از اونا نبودم. نه جزو اصلیاش.
امیدوارم برسه به اهدافش.
این مدت حتی تو دفتر خاطرات روزانهم هم چیزی ننوشتم. نمیتونستم. دستم به قلم نمیرفت. فقط گاهی تو یه گروه تنها با خودم چت میکردم و حرفام براش رو مینوشتم. انگار از نوشتن این حجم از درد روی کاغذ میترسیدم. میترسیدم.
از چی؟ نمیدونم. انگار میشه دردی از این بیشتر هم تحمل کرد.
امیدوارم پشیمون نشه و دیگه هیچوقت نیاد سمتم. پشیمونی هیچوقت جواب نداده. نمیشه اصلا.
این روزا خیلی کارام زیاده. کلی کورس و دوره و کار هست + پروژههای فراوان و امیدوارم فقط که برسم به کارا. سعیمو میکنم. این مدت بازدهیم خیلی کم بود واقعا. نمیشد خوب خوند و نوشت و فکر کرد. نمیتونستم. همین که تمرینامو دادم خیلی هنر کردم :) به نظر خودم خیلی قوی بودم. چجوری زنده موندم از این درد؟
اگه اینو داری میخونی میدونم به نظرت مسخره میاد که کسی حس کنه از درد قلبش داره میمیره. میدونم. ولی من حس میکنم مردم و زندگی تازهای داره کم کم آغاز میشه. پایان دورهی سوگواری ۶ ماهه. من تقریبا ۲ ماهش رو پر کردم. فقط یکم دیگه مونده. یه روزی میرسه که با دیدن عکسامون و یا خوندن چتامون هیچ حس خاصی نداشته باشم به جز حس معمولی دیدن چندتا خاطرهی دور.
کتاب هم باید بخونم. "ناتمامی".
دوست داشتی توام بخون.
امیدوارم بشه بیشتر بنویسم. همیشه اینو میگم ولی میدونم که نمیشه. اما خب، بازم همیشه اینجا برام پر از حسای خوبه. پر از من در گذشته و آدمی که بودم و حسهایی که اینجا موندگار شدن. بعضی پستهام باعث میشن شرمگین بشم، یا خجالت بکشم، یا بخندم، یا بگم آخه این چیه نوشتی. این چه حسی بود که داشتی. ولی از بودنشون خوشحالم و اگه بلاگفا باز گند نزنه، دوست دارم همیشه نگهشون دارم. این نوشتهها یادآور گذشتهم هستن و اونی که بودم. این که چی شد که به اینجا رسیدم.
و اینکه چقدر نوشتن ارزشمنده.
به امید دیدار.
پ.ن: سریال معروف این روزا یعنی squid game رو هم دیدم. جالب بود ولی در حد سرگرمی. چرا واقعا تا این حد معروف شد؟ همینه دیگه که یه سری سریالای خوب دیده نمیشن ولی سریالای موقتیطوری که کلا آدمو به فکر کردن وا نمیدارن، اینجوری معروف میشن. خوب بودا، کلا پیشنهاد میکنم ببینین ولی خب انتظاراتو زیادی بالا برد :)
پ.ن: آهنگ خیلی بینظیر نیست؟! پرستش- داریوش. چه اشکها که ریختم با این آهنگ. واقعا زیباست.
پ.ن: واکسن زدم. ۲ دوز. خوشحالم. یادش به خیر.
ما را در سایت نوشته های یک سادیسمی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 119